معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

537

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

ائْتُونِي بِهِ » گفت ملك مصر به من آريد يوسف را « فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ » پس چون رسول ملك بيوسف آمد . گفت : ملك ترا مىخواند يوسف بيرون نيامد و در جواب رسول گفت : « قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ » بازگرد بسوى ملك و بطلب از او تا بازپرسد كه چه بوده است حال زنانى كه دستهاى خويش بريدند ، « إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ » به درستى و راستى كه پروردگار من به كيدهائى كه ايشان ساختند داناست يعنى اين سؤال و استفسار احوال از براى آنست كه تا پادشاه و عزيز را معلوم شود ، طهارت ذيل من و اگر نه خود حقّ تعالى دانا است كه اين واقعه مبنى بر كيد زنان بوده است ، آنگاه ملك زنان دست بريده را بخواند . « قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ » از آن زنان پرسيدند كه چه بود حال شما آنگاه كه يوسف را به خويشتن خوانديد . « قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ » گفتند پناه مىبريم به خداى تعالى كه بر يوسف چيزى گوئيم كه از وى نديده باشيم ، ما بر وى هيچ بدى ندانيم « قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ » گفت زليخا اكنون راستى پيدا شد و حق از باطل جدا شد يقال « حَصْحَصَ الْحَقُّ » اى وضح و تبيّن « أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ » من خواستم او را و به خويشتن خواندم « وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ » و به درستى و راستى كه يوسف در آنچه گفت ، « هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي » راست‌گويست چون واقعه برين منوال بگذشت ساقى باز به زندان آمد و يوسف را اخبار كرد از آنچه زنان گفتند و آنچه زليخا به ان اعتراف نمود . يوسف فرمود : « ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ » يعنى اين امتناع نمودن من از زندان به جهت آنست كه ملك بداند كه من در خانهء عزيز خيانت نكردم و حرمت وى در غيبت وى نگاه داشتم « وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ » و خداوند تعالى راه ننمايد يعنى بصلاح نيارد كار خاينان يعنى زانيان را .